پارت بیست و یک :

بالاخره در ساختمان باز و قامت عطا میان درگاه آن نمایان شد. با قدم‌های تند سمت ماشین آمد و پشت فرمان نشست. به محض باز شدن در، موجی از سرما به صورتش خورد و پوستش را به گزگز انداخت. ماشین به حرکت درآمد و الناز برای حرف زدن بی‌تاب‌تر شد. نگاهش را در اطرافشان چرخاند بلکه ذهنش برای شروع صحبت به یاری‌اش بیاید و ناگهان با دیدن مرد جوانی که کنار خیابان قدم می‌زد، چراغی در ذهنش روشن شد. قد بلند مر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من کلی منتظر این مکالمه اشون بودم ..فکرشم نمیکردم بازم عطا هیچی نگه

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عطا دهنشو دوخته!! کتک می‌خواد!

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    خدایی من که خیلی خوشم اومده ازش .. عالیه قصه ..💕💕

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسییی😘🥳

    ۳ روز پیش
  • شادان

    0

    الناز کاش واقعا یه حرکتی بزنی ببینیم تو ۲۴ سالگیت چی شده .. مردیم از کنجکاویی

    ۳ روز پیش
  • ملکه

    1

    این رمان واقعا قشنگه..جدا از ایده جذاب ، قلم گیرای نویسنده واقعا کار و تموم میکنه . خیلی غم انگیزه که بازدید بالایی نداره..کاش استوری میزاشتید تا بقیه بیشتر جذب این رمان قشنگ بشن.وگرنه در حالت عادی خیلی زود از کنارش میگذشتن..

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت عزیز دل💜 یه مدت استوری می‌ذاشتم اما خب....💔

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمان به این شاهکاری، چرا کامنت نداره؟ اشتباه می بینم؟ یا گوشیم کامنت ها رو نشون نمیده؟ این رمان شاهکار لایقِ بی نهایت لایک و بازدید و کامنته❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    متاسفانه تنها کسی که کامنت می‌ذاره شمایی😢

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    1

    خدای من!!😢 مگه میشه؟ من واقعا فکر می کردم گوشیم کامنت ها رو نشون نمیده! این بی انصافیه واقعا در حق چنین رمان شاهکار و بی نظیر و دلبری، باید بی نهایت کامنت بذارن همه.. طوری کامنت داشته باشه که صفحه به آخر نرسه! بی اغراق میگم و قصد خودشیرینی هم ندارم. هر کسی این رمان رو بخونه، می فهمه که شاهکاره!

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    شما لطف داری عزیزم ممنونم ازت💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آخ عطا، آخ آخ آخ.. حرصم می گیره از دستت، خب چرا چیزی نمیگی؟ من مُردم تا بخونم و برسم به آخر این پارت شاید عطا یه چیزی بگه به الناز! تو رو خداا بگو.. من می خوامم بدونمم🥺

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عطا کتک لازمه🙄

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آره واقعا👌🏻😉😊😂

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    وقتی می بینم پارت جدیدی از رمان ال پیانو اومده، قلبم می پره میره توی گوشی تا بخونتش😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که تا این حد به دلت نشسته🥰😎

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جان دلی شما😍😘❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️